هرگز شب را باور نکردم

نه هرگز شب را باور نکردم چرا که از فراسوهای دهلیزش با امید دریچه ای دل بسته بودم

2018_Hargez_Shab

Advertisements

تو درقلب من خانه داری

انگار تمام دیوان های شعر و نمایشنامه ها و تابلوهای نقاشی و خوشنویسی یه مخاطب بیشتر ندارند که هنرمند یه روزی یه جایی اون مخاطب رو دیده…یا حس کرده..ولی اینقدر اون “مخاطب” تعبیر دقیقی از واژه “قشنگ و زیبایی” بوده براش که مرد خطاط تصمیم گرفته اون رو برای همیشه با خودش بالای ابرها ببره…جایی که با پالایش تمام امیال زمینیش قید و بندهاش رو آزاد میکنه ..و بدون مزاحم صفحات کتابی رو مینویسه که شاید به روز بازخونی بشه …تا مخاطب بازتاب تصویر خودش رو در این جمله بندی ها ببینه  – و تا مخاطب شور و حال زاویه های پر رمز و راز اجزای چهره اش رو در بین منحنی های ساب خورده دست خطی تجسم کنه… در نگاه یک ناظر به شگفتی های گلبرگ های نایاب ترین گل جهان نه تمنای چیدن هست نه مالکیت و نه حسرت…چیزی که هست سکوت است..ستایش و الهام گرفتن…

این چند کلمه امروز به ذهنم رسید…گفتم و نوشتم

 

To_Dar_Aseman_Sedaghat